تبليغاتX
عاشقي از ديار تنهايي

86/12/17

مناجات

 خداوندا !!
به چه کار آید این چشم ،
اگر به سوی آن عزیز غائب از نظر گشوده نشود و
به چه کار آید این دل ،
اگر قربانی ظهور نگردد...

پروردگارا !!
روزی خوردن ، از دست تو با حلاوت است و
نشستن بر خوان تو با عزت .
( ما را محتاج غیر خود مکن ... )


رحمانا !!
وقتی همه چیز از آن توست و
همه چیز به دست تو ،
داشتن چه معنایی دارد بی تو و
بی خواست تو ؟!
(خودت را دارایی ما قرار بده ...)

رحیما !!
هیچ سختی نیست که با حضور تو آسان نشود و
هیچ مشکلی نیست که با یاد تو سامان نگیرد.
( خودت را از ما مگیر ...)


مهیمنا !!
غم و تنهایی و غریبی ،
رزق مدام عزیزان توست . خداوندا !!
به چه کار آید این چشم ،
اگر به سوی آن عزیز غائب از نظر گشوده نشود و
به چه کار آید این دل ،
اگر قربانی ظهور نگردد...

عزیزا !!
اگر نگاه عطف تو با ماست ،
چه باک اگر تمام خلایق ،
روی از ما برگردانند و
اگر نیست ،
چه سود اگر همه خلایق
به ما رو کنند ...

بدست اسی در 6:58 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

86/12/13

ببخشم يا ...

نمی بخشمت! برای خنده هایی كه از صورتم

گرفتی، برای غمهایی كه بر صورتم نشاندی


نمی بخشمت! برای دلی كه برایم شكستی، برای

احساسی كه برایم پرپر كردی


نمی بخشمت! برای زخمی كه بر وجودم نشاندی

برای نمكی كه بر زخمم گذاردی


و می بخشمت! برای مهری كه دردلم نهادی

بدست اسی در 3:12 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

86/12/10

رسم روزگار

عزيزم زندگي هميشه بهار نيست

گاهي ابر خزان بر آن سايه مي افکند

و دست بي وفايي روزگار با وفا ترين دوستان

را از هم جدا مي کند

اگر روزي چنين شد تو نيز به اين نوشته بنگر

وبخاطر خاطراتم اشک بريز...؟

زندگي زيباست عشق روياست محبت تنهاست دوستي از همه والاست

از آن زماني که هنر دوستي را فهميدم فقط تو را مي بينم

که تکه گاهي از محبت هستيم و من در اين ميان

چون پرندگان آشيان گم کرده در جستوجوي پناهگاه مطمئن تو را يافتم

دوري ات را نمي توان تحمل کرد ولي چه توان کرد

که رسم روزگار چنين است

بدست اسی در 7:13 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

86/12/05

كوچه ( فريدون مشيري)

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم..........همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم................شدم آن عاشق ديوانه که بودم


در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد...........باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم....پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لبان جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشمان سیاهت........من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام...................................بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروريخته در آب................................شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل سنگ .................................همه دل داده به آوای شباهنگ

يادم آید تو به من گفتی از اين عشق حذرکن......لحظه ای چند بر اين آب نظر کن

آب آینه عشق گذران است..............................تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است..............تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم .........................سفر از پيش تو هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبو تر لب بام تو نشستم ........تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم......تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم .......................................سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت ..............................مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید...................................ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم.......پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم .......................................... آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ...................نکنی دگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی ....................................من از آن کوچه گذشتم

بدست اسی در 4:46 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

86/12/02

بدست اسی در 5:54 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •